... هميشه همينطوره .. يك عده دورم جمع ميشن ... جمع ميشن ... جمع ميشن ..... يهو همه ميرن ! تو يه چشم به هم زدن ! براي هميشه ! عزيزترينم هم هميشه آخر ميره . اون كه ميره مطمئن ميشم كه تنهام .
درونم هنگامه ای برپاست هر لحظه هر دم صدائی مرا ميخواند فرياد ميزند که من تورا می خواهم... و من با تمام وجودم اين فرياد را ميشنوم من حتی صدای تپش های قلبی را می شنوم و حس ميکنم قلبی ديگر درون قلبم ميتپد او مرا ميخواند او مرا ميخواهد بدون اينکه به زبان بياورد دور ميشود ولی من او را به خود نزديکتر از پيش می يابم چون امروز ديگر قلبش و تمام وجودش در وجود من است او از آن من است او زندانی قلب من است